خرید بک لینک
بعد از حدود ۴۰ سال زندگی مشترکبعد چیزی حدود ۴۰ سال کل کلو جرو بحث کوچیک و بزرگمامان و بابا پرچمسفید بردن بالایک صلح پایدارحالا اونا دیگه همزمان دلشون واسه کبوتر احمقی که تو تراس کوچیکخونشون لونه کرده دلشون قنجمیرهحالا اونا دیگه همزمان حواسشون هست که باید به گلها اب بدنحالا اونا دیگه فهمیدن مخاطب حرفهاشونکسی جز خودشوننیسکه جز خودشونمباشه درکی از حرفاشون ندارهحالا دیگه بابا قبول کرده که شبایی که مامان خونه نباشه حداقل راحت خوابش نمیبرهو حالا دیگه مامان باور کرده که اگه بابا نباشه عملا لنگخواهد بودمامان هیچوقت بابا رو به اسم کوچیک صدا نکرد با تموم اینکه بابا با تموم نظامیبودنش و ارتشی بودنش در حسرت شنیدن اسمش از زبونمامان پیرشدو بابا با تموم تلاشهاش برای بدست اوردن دل مامان اما هیچوقت یک ابراز علاقه خالی یا حتی تشکر رو دریغ کرد از مامانمیدونین،گاهی وقتا با خودم فکرمیکنم ایا اگه مامان و بابا تو ایندوره باهم ازدواجمیکردنبازهم اینقدمت داشت رابطشون و اینتعهد به همداشتن؟؟سخته تصمیمگیری راجبش چون واقعا شرایط خیلی فرقمیکنه ،الان نسبت به قبلو ادمها تو شرایطمختلفمعلومنیس چه تصمیمی میگیرنبا تموماینا امابه نظرمنه،اونا بازهم با تموم این عصر ارتباطات با توجه به شخصیتی که ازشون میشناسم به هم خیانت نمیکردنبا تموم این که بابا دست و پاش پیشزنهای دیگه میلرزهو اگه تو گوشیش بگردی عکس زنهای بسیار بی حجاب به چشمت میخورهو با تموم اینکه مامان از روابط عمومی خیلی بهتری نسبت به بابا برخوردارهولی نه،قویا نهشاید دوس فقط رو تعصب دوس دارمکه اینجوری فکرکنمولی ولی ولیرابطه اونا با هم مصداق اینجملسکه آدم همه چیش میتونه بفروشه اما وطنش رو نهاینا همبه اینباور رسیدنکه با اینهمه اخ

برچسب: نویسنده: آرمان رستمی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:21

((گاهی وقتا شجاعانه ترین کار،زل زدن تو چشمای حقیقته))این جمله از تیریون لنیستر تو سریال گیمآف ترونزدقیقا وقتی میاد تو ذهنمکه صبح یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱از خواب پاشدمو یادماومده  شب قبل تیم محبوبم بعد  ۵ سال قهرمانی،به شکلی تلخ قهرمان نشده و حتی وجهه ای از یک تیم قهرمان هم نداشتهو از اون بدتر یادم اومده چقدر حال کشورمومردمش بدهو ناامیدی به آینده و درماندگی به اوجش رسیدهودرکناراین یاداوری هایادماومده که باید خونه رو عوض کنم و برمیکجای به شدتپایینو تازه حال کسب و کارمم همخوب نیسیادماومده این همه جنگاحساسی هیچسودی واسم به جا نزاشتهاین یاد اوریهاچند سوال به ذهنممیارهچرا باید پاشم و سرساعت ده صبحدرمغازم بازکنم وقتی مشتری ای نیس؟کجایکاراشتباه رفتم؟تقصیر من چیه؟چرا باید اینقدر به در بسته بخورم؟چرا..چرا..چرااماخب ناخوداگاه اینجمله خیلی بی دلیل میاد تو ذهنم ومیشه آبی روی آتیش و پشت بندش اینجمله میاد تو ذهنمجمله ای دیگه باز از همون سریالکه((تمومکارایی که کردی تورو به اینجایی که هستی رسونده))و دلیلی میشنکه اینحجم از خستگی رو بزارمکنار و پاشمدست و صورتم اب بزنم و اماده عزیمت به مغازمبشممیدونم که قرار نیست به خودمامید واهی بدمو از تلخی شرایط کمکنماما پشیمون همنیستمحقیقت این چیزاست و جایی واسه کتماننیستاما کم اوردن همچاره کار نیستدقیق تر که فکرمیکنمحاصل اون زل زدن به حقیقترسیدن به یککلمه مشترکتو تموم اون یاداوری های ناامیدکنندساگه پرسپولیس موفقیت ۵ سال گذشتش و به خصوص زمان برانکو رو نداشتچون تا دقیقه اخر نجنگیدناگه ایران و مردمش حالشون بدهچونبرای اتحاد و حال خوبشون با حکومت دیکتاتوری یکدل نمیجنگن(فیلمارو میبینیم،میببنیم معلما مدتهاس دار

برچسب: نویسنده: آرمان رستمی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:21

صفحه بندی